دوست داشتن طوماریست طولانی که در واژه عشق خلاصه می گردد. سلام من آرمان هستم . مرسی که به بلاگ من اومدید. لطفا نظرات عشقی خودتتونو برای ما به جا بزارید. برای دسترسی به تمام مطالب به آخر صفحه مراجعه کنید در ضمن من با همه بلاگ ها تبادل لینک میکنم . ولی شما باید منو با اسم : کوچه های بی کسی لینک کنید.
تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم قشنکيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم
یه روزی عاشقم بودی گفتی دوستم داری زیاد میگفتی دیوونم بودی اون حرفارو یادت می یاد گولم زدی عاشق شدم دیوونیه نگات شدم هر چی که خواستی اون شدم من پر پروازت شدم اما سزای دل دادن جداییه جداییه برگ برنده با تو بود عشقت پوچو تو خالیه تو یک مسافری بدون باید تو جاده ها باشی غصه ی ما رو تو نخور هر جا که هستی خوش باشی منو رها کنو برو فردا در انتظارته کسی رو که دوست نداری. کسی که عاشقته
نمی خواهم آن زندگی را که چون رود خاموش شب و روز يکسان روان است ... و يا همچو مرداب بی عشق و جان است ...
من آن زندگی را گرامی شمارم که راهی بلاخيز و مشكل بپويد... چو موجی جسورانه سر را به ساحل بکوبد !!
نمی خواهم آن زندگی را که چون مرغ خانه ... به اميد دانه ... نگاهش به دست کسی بسته باشد!! و در شامگاهان درون قفس بی هوا و هوس خسته باشد... و يا همچو کرکس ... برد لاشه ی نيم خورده به خانه !
من آن زندگی را ستايم که فاخر چو شهباز ... دلير و سرافراز ... به بی انتهای دل آسمان پرگشايد !!
و گر هم شود سرنگون او ... بغلتطد به خون او ...
شود راهش افسانه ي ماکيان ها که گويند پيران برای جوان ها !!
من آن زندگی را نخواهم که گمنام آيد و گمنام ماند!! و گمنام چون بچه ماهی بميرد !!
نه، هرگز! ولی دوست دارم که چون قوی زيبا "ز آغوش دريا درآيد ... شبی هم در آغوش دريا بميرد ..."
من آن نيستم کز سر مصلحت سر به درگاه ظالم گذارم !!
و يا از غم نان ... نيايش کنم ناکسی را! و يا گل بنامم خسی را !
نی ام گوسفندی که از ترس جان سر به زير افکنم... ناسزا بشنوم ... چوب بر تن خورم ... خوار و شرمنده و زار!
من آن ياغی ام... کز سرش سربلندانه سر می کشد دار !!
مگو با من از صبر و فرزانگی ! من نه آنم که همچون علف هرزه رويم... و همچون حبابی بر آبی بميرم ...
من آن تک درختم به صحرا که بيمی ندارم ز طوفان چو بر شاخه هايم نشانی ز برگ است !
مگو با من از صبر ... چون صبر همسايه ي نيستی ... صبر ... مرگ است !!!
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت. تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی.
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ... با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم... فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟
عمر خود را در غريبي باختم،در ره عشق كسي دل باختم،هستي ام شد غرق درياي سكوت،باخيالش روزها پرداختم،درفراقش اشك چشم و سوز و آه ،غير ناله نغمه اي ننواختم.
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم ...
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید