تبليغاتX
کوچه های بی کسی........


کوچه های بی کسی........





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :


مي گريزم
من از برق نگاهت مي گريزم

من از موي سياهت مي گريزم

براي آنکه اشکت را نبينم

همين حالا ز آهت مي گريزم

براي آنکه نفرينم نگويي

ز بغض و ناله هايت مي گريزم

براي آن که خورشيدم بماني

من ازشکل چو ماهت مي گريزم

برايم نامه دادي من چه گويم؟

که از آن نامه هايت مي گريزم

 


نويسنده: آرمان مورخ: جمعه هفدهم آبان 1387 در ساعت: 23:11
|+|

.........آه ه ه ه ه ه.......

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.

مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .

من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکها از خيسی اشک مي ميرند؟

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...

تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...

تنهايی را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. .

تنهايی را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

 


نويسنده: آرمان مورخ: جمعه هفدهم آبان 1387 در ساعت: 0:53
|+|

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

توي زندگی 3 راه رو دنبال کن:

1.دوست داشتن را براي يک تجربه

2.عاشق شدن رو براي يک هدف

3.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت!!

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم قشنکيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم


نويسنده: آرمان مورخ: پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 در ساعت: 22:33
|+|

...سرگذشت عشـــــــــــــــــق

یک روز عشق و حسادت و دروغ و دیوانگی

با یکدیگر بازی میکنند دیوانگی چشم

می گذارد حسادت در دل آدم ها قایم می شود

دروغ که از دروغ گفته بود من در دریا

قایم می شوم در جنگل قایم شد

و عشق در بوته گل سرخ رز قایم شد

دیوانگی دروغ را پیدا کرد حسادت را هم پیدا کرد

اما عشق را نتوانست پیدا کند دروغ گفت که او در زیر

زمین هست و حسادت گفت او در بوته هاست

دیوانگی شاخه ای در بوته ها فرو کرد

نا گهان خونی جاری شد او عشق را کور کرده بود

عشق گریه کننان بیرون آمد دیوانگی عذر خواهی کرد

عشق گفت ایرادی ندارد فقط هر جا میروی دست مرا

بگیر و با خودت ببر .


نويسنده: آرمان مورخ: پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 در ساعت: 22:32
|+|

گفتی دوستم داری زیاد
یه روزی عاشقم بودی  گفتی دوستم داری زیاد
میگفتی دیوونم بودی  اون حرفارو یادت می یاد
گولم زدی عاشق شدم  دیوونیه نگات شدم   
هر چی که خواستی اون شدم  من پر پروازت شدم
اما سزای دل دادن جداییه جداییه
برگ برنده با تو بود عشقت پوچو تو خالیه 
تو یک مسافری بدون باید تو جاده ها باشی 
غصه ی ما رو تو نخور هر جا که هستی خوش باشی 
منو رها کنو برو  فردا در انتظارته 
 کسی رو که دوست نداری.  کسی که عاشقته

نويسنده: آرمان مورخ: پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 در ساعت: 22:8
|+|

دوستت دارم!!

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 23:51
|+|

کسی تو را پیدا میکند
چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی
هرچقدر که پنجره ها را ببندی
هرچقدر که پشت دیوارها پناه بگیری
هرچقدر که چشمانت را ببندی
بالاخره

 کسی تو را پیدا می کند


هرچقدر که اسم آدمها را از دفترت خط بزنی
هر چقدر که سیم های تلفن را بکشی
هر چقدر که عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره

 کسی پیدا می شود
که تو را پیدا کند...
پشت یک پنجره
یا ته یک کوچه
و یا مچاله در میان یک عکس کهنه
آخر سر

 کسی تو را پیدا می کند......


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 23:50
|+|

... نمی خاهم

نمی خواهم آن زندگی را
که چون رود خاموش
شب و روز يکسان روان است ...
و يا همچو مرداب بی عشق و جان است ...

من آن زندگی را گرامی شمارم
که راهی بلاخيز و مشكل بپويد...
چو موجی جسورانه سر را به ساحل بکوبد !!

نمی خواهم آن زندگی را
که چون مرغ خانه ... به اميد دانه ...
نگاهش به دست کسی بسته باشد!!
و در شامگاهان درون قفس
بی هوا و هوس خسته باشد...
و يا همچو کرکس ... برد لاشه ی نيم خورده به خانه !

من آن زندگی را ستايم
که فاخر چو شهباز ...
دلير و سرافراز ...
به بی انتهای دل آسمان پرگشايد !!

و گر هم شود سرنگون او ...
بغلتطد به خون او ...

شود راهش افسانه ي ماکيان ها
که گويند پيران برای جوان ها !!

من آن زندگی را نخواهم
که گمنام آيد
و گمنام ماند!!
و گمنام چون بچه ماهی بميرد !!

نه، هرگز!
ولی دوست دارم که چون قوی زيبا
"ز آغوش دريا درآيد ... شبی هم در آغوش دريا بميرد ..."

من آن نيستم کز سر مصلحت
سر به درگاه ظالم گذارم !!

و يا از غم نان ... نيايش کنم ناکسی را!
و يا گل بنامم خسی را !

نی ام گوسفندی که از ترس جان
سر به زير افکنم...
ناسزا بشنوم ...
چوب بر تن خورم ...
خوار و شرمنده و زار!

من آن ياغی ام...
کز سرش سربلندانه سر می کشد دار !!

مگو با من از صبر و فرزانگی !
من نه آنم
که همچون علف هرزه رويم...
و همچون حبابی بر آبی بميرم ...

من آن تک درختم به صحرا
که بيمی ندارم ز طوفان
چو بر شاخه هايم نشانی ز برگ است !

مگو با من از صبر ...
چون صبر همسايه ي نيستی ...
صبر ... مرگ است !!!


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 22:9
|+|

محاکمه عشق
جلسه محاكمه عشق بود  و قاضی عقل  ،


 

و عشق محكوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود 

 

یعنی فراموشی  ،

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

 

قلب شروع كرد به طرفداری از عشق

 

آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن اونو داشتی 

 

ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنیدن صدایش بودی 

 

و شما پاها كه همیشه آماده رفتن به سویش بودید 

 

حالا چرا اینچنین با او مخالفید؟

 

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 

 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

 

عقل گفت :دیدی قلب همه از عشق بیزارند

 

ولی من متحیرم كه با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

 

چرا هنوز از او حمایت میكنی !؟

 

قلب نالید:كه من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود 

 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانیه كار ثانیه قبل را تكرار میكند 

 

و فقط با عشق میتوانم یك قلب واقعی باشم  .

 

پس من همیشه از او حمایت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم 


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 13:43
|+|

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت

از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت یارم شد

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شد

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شد

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 0:17
|+|

ساقی

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست

 

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

                             می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

                                       آن جام لبالب از جاندارو را

سوی هین تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه ی رنگین! پرپر!

 

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمان را

                                  در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را

                                   در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

                                   در چشمه ی مهر

اهتراز ابدیت را می بینم

بیش ازین سوی نگاهت نتوانم گریست

 اهتراز ابدیت را

                      یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری ست


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 0:5
|+|

وای بر دل شکسته من
گفتم از عشقت جدا شوم


و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم


دل من محبوس است در زندانی که میله هایش حرف های عاشقانه ی تو


و زندانبانش چشمان دلربای توست


ای کاش نامه های عاشقانه ام را به همراه کبوتران سپید


برایت با اشکهای شبانه ام راهی می کردم


نه نه!


نمی توانم هرگز زندان دلت را رها کنم


من این اسارت را از آزادی اما بی تو بیشتر می خواهم


و اگر حتی روزی وقت آزادی ام فرا رسید


به کبوتران سپید خواهم گفت


که خاکستر تن بی جانم را برایت آورند
نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 0:4
|+|

امان از لحظه تنهایی
از اعتماد کردن به عشق هیچ کس سودی نبرده  . تو نیز نخواهی برد .             

خود را در دام عشق به دست فراموشی مسپار .                          

آشکار ترین دشمن انسان شیطان بود. اما حال آشکارترین دشمن انسان عشق است .    

    عشق چیز بدی نیست اما عاشقی نابود کننده دنیای آبادانیست .                

 در اوایل دوران عاشقی شب ها با  عشقت به خواب میروی اما وای بر زمانی چشم باز کنی  ...  

 

 

 


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه چهاردهم آبان 1387 در ساعت: 0:2
|+|

................
کساني که در عشق عاقلند ، بيشتر عاشقند و کمتر حرف ميزنند.

اشـــکال دنيا اين است که جاهـــلان مطمئن هستند وعاقــــــلان مردد.

زندگي دو چهره بيشتر نداره ، يا به بازيت ميگيره ، يا به بازيش ميگيري ، انتخاب با توست .

راحتی و خوشبختی را با هم اشـــتباه نگیریم.


نويسنده: آرمان مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 23:6
|+|

دوستت دارم........
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت. تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی.

من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ... با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم... فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟

عمر خود را در غريبي باختم،در ره عشق كسي دل باختم،هستي ام شد غرق درياي سكوت،باخيالش روزها پرداختم،درفراقش اشك چشم و سوز و آه ،غير ناله نغمه اي ننواختم.

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم ...

 

 


نويسنده: آرمان مورخ: شنبه یازدهم آبان 1387 در ساعت: 23:5
|+|

عشق و ثروت و موفقیت
 

* عشق و ثروت و موفقیت *

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


نويسنده: آرمان مورخ: یکشنبه چهاردهم مهر 1387 در ساعت: 0:2
|+|
آخرين مطالب ارسال شده