X
تبلیغات
کوچه های بی کسی........


کوچه های بی کسی........





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان




موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :


خدایا به نام تو امروز را                                             سپاس اورم بخت پیروز را

                              

                                      بیارایم ایین نوروز را

 

خدایا که تنها توان تویی                                             که دانای پنهان و پیدا تویی

 

                        

                                که بخشنده ی زشت و زیبا تویی                      

 

 

 خدایا مرا بخش پندار نیک                                        روان خردمند و گفتار نیک

 

 

                                 توان برومند و کردار نیک

 

 

مرا بخش اندیشه بارور                                          به تن تندرستی, به دستان هنر

 

 

                                به دل مهربانی,به گنجینه زر

 

 

به بخت و به بینش بدارم بلند                                    به کار و به کوشش دلیرو نوند

 

 

                              به اورنگ نامی, به نام ارجمند

 

 

در این گردش سال هنگام نیک                                  بدین سال نو بخش فرجام نیک

 

 

                              به اغازنیک و به انجام نیک 

 

 

چنان کن که هرروز نوروز باد                                   که فردا نکوتر ز دیروز باد

 

 

                               که همواره نوروز پیروز باد


نويسنده: آرمان مورخ: جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 در ساعت: 10:34
|+|

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت…
پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق

داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …

اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :
پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی


نويسنده: آرمان مورخ: چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 در ساعت: 8:19
|+|

السلام علیک یا أباعبدالله

 

وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا

 

سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار

 

ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم

 

السلام علی الحسین

 

وعلى علی بن الحسین

 

وعلى أولاد الحسین

 

وعلى أصحاب الحسین

 

 

شب چله(یلدا) یا جشن زایش مهر، درازترین شب سال و شب زادن دوباره ی خورشید و آغاز فصل زمستان است که یادگاری هفت هزار ساله و ارزشمند از نیاکان فرهیخته  مان به شمار می آید.

پیدایش شب یلدا از زبان نجوم:

اما چرا یلدا بلندترین شب سال است؟زمین در همان حال که به دور خورشید می‌گردد بارها و بارها یعنی تقریباً در هر ۲۴ ساعت یکبار به دور خود نیز می‌چرخد. اما محور چرخش زمین بر صفحه دایره البروج که همان مسیر حرکت زمین به دور خورشید است ,عمود نیست و زاویه‌ای برابر ۴۵/۲۳ درجه می‌سازد. همین تمایل محور زمین باعث می‌گردد که در زمستان شعاع نور خورشید خیلی مایل و در تابستان تقریباً به صورت عمودی باشد. بنابراین گرمای تابستان و نیز سرمای زمستان در نیمکره شمالی هیچ ارتباطی به دوری یا نزدیکی خورشید به زمین نداشته زیرا همزمان که نیمکره شمالی در فصل تابستان بوده در همان هنگام در نیمکره جنوبی زمستان و بالعکس است. در شش ماه از سال قطب شمال به طرف خورشید و شش ماه دیگر قطب جنوب به طرف خورشید و در اول فروردین و مهر قطب شمال و جنوب همزمان به طرف خورشید قرار می‌گیرند.

روی گل شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، خندتون مانند پسته و عمرتون به بلندی یلدا .

 

 پ ن :ایشالا سال  دیگه محرم هممون کربلا باشیم

پ ن : ۲۳ آذر تولدم بود و چون ۸ محرم بود گفتم توبلاگم آپ نکنم بهتره !!!

پ ن : این ست لینک نظر نداره تو پست پایینیه نظر بذارین


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه سی ام آذر 1389 در ساعت: 20:49

تنهایی عذابم میده
چند روز دلم بد جوری گرفته
امروز یکی رو دیدم که داغ دلم تازه کرد،

انگار خودش بود !
خنده هاش
گریه هاش
پرحرفیاش
تند حرف زدن هاش
خسته گی هاش

اما فقط تنها چیزی که آتیشم

می زنه این که می دونم

اون اصلاً به یاد من نیست حتی یادش نمی یاد

 همچین دوستی هم داشته
و من باز تنهام

نمی دونم تا کی می تونم خودم

گول بزنم تنهایی بهترین چیز
و وقتی که تنهایی لازم نیست نگران کسی

 یا چیزی باشی و هیج مسئولیتی نداری
اما اینها همه حرف مفته
چون خدا تنها بود و چون می خواست

از تنهایی در بیاد انسان را آفرید
من...
من هم که تکیه ای وجود بی همتای اونم !
پس مثل اون تا ابد نمی تونم تنهایی رو تحمل کنم
فقط می تونم بگم بی خیال
اما تا ابد نمی شه گفت بی خیال...

چون اگر واقعاً بی خیال بودم پس چرا هر وقت تنها

می شم اینقدر به فکرش هستم

اما هیچ کاری از دستم بر نمی یاد جز

 انتظار و انتظار و انتظار....
تا وقتی که واقعاً وقتش برسه...
اما امیدوارم این وقت نزدیک باشه چون دیگه ت

حمل این همه تنهایی ندارم و می خوام

 در آغوش یک نفر آرام بگیرم
اما این نفر کی ؟ کجا ؟ ....

.... نمی دانم و این ندانستن

خود بدتر از خودِ تنهایی است.


نويسنده: آرمان مورخ: چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 در ساعت: 12:8
|+|

آخرین بار

به آنهایی فکرکن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند:روز خوبی داشته باشی؛

و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند:مامان زود برگرد؛

واکنون نشسته اند و هنوز انتظار میکشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که برسر موضوعات پوچ و احمقانه روبه روی هم ایستادندوبعد

غرورشان مانع از عذرخواهی می شود وحالا دیگر روزنه ای برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام  بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستندکه:

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند؛

واکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند گریه میکنم ؛

به افراد دوروبر خود فکر کنید؛کسانی که بیش از همه دوست شان دارید؛

فرصت را برای طلب بخشش مغتنم شمارید؛

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی ثانیه را با فرض بر این که آن ها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید.

زیرا اگر دیگر آنها نباشند؛برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهدبود.

دیروز گذشته است؛آینده ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه حال تنها فرصتی است که برای ابراز عشقت داری. مراقب عزیزت ومحبوبت باش

.

 


نويسنده: آرمان مورخ: یکشنبه چهارم مهر 1389 در ساعت: 20:46
|+|

من هیچگاه بازنده نمیشوم !

  هر چه تو را نگاه میکنم سیر نمیشوم

با داشتن تو ، حتی با غصه های بازی این زمانه پیر نمیشوم

تو به من محبت برسان ، من با بی محبتی هیچکس دلگیر نمیشوم

تو تنها در قلب من باش ، در این راه نفسگیر زندگی ، همنفسم باش

قلبم با قلب هیچ غریبه ای درگیر نمیشود

اسیری بودم در قفس تنهایی

حالا گرفتارم در قلب تو

مطمئن باش با هیچ کلیدی  آزاد نمیشوم

اشکم را در نیار ، نا امیدی را به قلبم نرسان

من با هیچ حادثه ای پشیمان نمیشوم

هر چه از نبودن بگویی ، من از بودن می گویم

هر چه از فاصله بگویی ، من از در کنار تو بودن میگویم

هر چه از من نفرت داشته باشی ، من از عشق تو میگویم

هیچگاه از عاشق بودن خسته نمیشوم

در خلوت عاشقانه ی من ، تو در رویاهای منی

ببین که با تو چه رویاهایی در سر دارم

عزیزم هیچگاه از این خیالات دلزده نمیشوم

روزی در خیال عشق تو بودم

تا تو را به دست نیاوردم بی خیال نشدم

با همان خیال خوش ، عاشقت شدم

با همان خیال ، همان آرزوی محال

در دریای بی کران عشقت غرق شدم

هر چه تو را نگاه میکنم سیر نمیشوم

ای سرنوشت هر چه میخواهی با دلم بازی کن

من هیچگاه بازنده نمیشوم !

 


نويسنده: آرمان مورخ: پنجشنبه چهارم شهریور 1389 در ساعت: 7:13
|+|

چرا من ؟

 خدایا این منم افتاده بر خاک نیاز تو،

شرم دارم از رویت از بس گنه کردم و باز آمدم ،

عمری در آتش عشقش سوختم وآخر با داغ جدایی

 سوی تو آمدم.

آنقدر گریستم که دل ابر به حالم سوخت

آنقدر ناله زدم که باد در برابرم عاجز ماند

آنقدر سوختم و ساختم که خورشید به پایم افتاد.

من مجنونی هستم که زخم های چاک چاک دلم از

 عشق است

وعاشقی هستم که تازیانه های جامانده بر تنم از سوزو

گداز محبت است،

من اسیری هستم که زنجیرها ویوغ های گردنم از

 وفاست.

کدامین دادگاه مرا محکوم کرد؟

نمی دانم،ولی خوب می دانم که جدال سرنوشت حکم

 را اجرا کرد.

ادامش تو ادامه مطلبه خواهش میکنم همشو بخونینین


نويسنده: آرمان مورخ: شنبه شانزدهم مرداد 1389 در ساعت: 23:57
|+|

غصه های من
نمیدونم چی باید بگم یا اصلا چطوری باید بگم؟ولی انقدر رو میدونم که لازم دارم تا با یکی بشینم و بکوب حرف بزنم .انقدر بگم و بگم تا احساس کنم کافیه .ولی دقیقا مشکل اینجاست که نمیدونم با کی؟ اصلا کسی هست که بشه باهاش از راز دل گفت؟ نمیدونم شاید باشه ولی خوب من که پیدا نکردم ولی خوب باز همین که شما هستین و میشه حداقل دست و پا شکسته باهاتون درد دل کرد خیلی خوشحالم .     نمی دونم اگه همین تنها راه هم نبود چی میشد؟ می بینین؟ کارم به جایی رسیده که هیچ صدایی به جز صدای همین کیبوردم که دارم هی میزنم تو سرش برام گوش نوازتر نیست.یعنی نمیتونه باشه .از بس که این دور و اطرافی های آدم ،یه کسایی که ازشون توقع نداری زندگی رو واست میکنن جهنم.انقدر تلخ که با هیچ عسلی نمی شه شیرینش کرد.انقدر از بدی های زندگی می بینی که از همه دوری میکنی از ترس اینکه اونا هم داغتو تازه کنن که همین باعث تنهایی و دوری از دیگران میشه.نه راه پیش داری نه راه پس .پس مجبوری بسوزی ولی نسازی .یعنی راه سازش باز نیست چون هرکی به فکر منافع خودشه و کاری نداره که بابا یه بدبختی هست که داره از سر خود خواهی و عوضی بازی من می سوزه ولی هیچکی نیست که دستت رو بگیره و نذاره غرق بشی البته حق داره چون اونم میترسه یهو اونم بکشی و با خودت غرقش کنی .شاید اینو که من میگم درد خیلی از شما باشه ولی واقعا چرا ؟؟؟ چرا ما آدما این  این روزا انقدر نسبت به همدگیه بیتفاوت و بیرحم شدیم؟ ولی ادعا هممون گوش فلک رو کر میکنه واسه خودمون کلاس میذاریم .به تاریخمون مینازیم هی میگیم آره ما بچه های کوروشیم .ما نسبت به هیچکس ظالم نیستیم .نیستیم نیستیم نیستیم .............

خوب پس کو؟پس کو اون روش کوروش وار زیستن ؟ کوروش اینطوری بود که وقتی میدید دارن مال یکی رو میبرن بره از فرصت استفاده کنه و بقیه اموال یارو رو جارو کنه؟یا میرفت تا از طرف دفاع کنه؟اگه ما بچه های اون کوروشیم پس چرا رفتارمون باهاش یکی نیست؟ میدونی چرا این همه کارای بد ما هیچ کدومشون گنده به نظر نمیان و بابت کارای بدمون ناراحت نمیشیم؟ خیلی سادست.چون همشون برامون عادت شده چون انقدر که تکرار کردیم چون انقدر که اطرافیانمون این کارهارو کردن اگر غیر از این باشه جای تعجب داره واسمون ولی هنوز هم دیر نیست که بخوایم خودمون رو اصلاح کنیم .بهترین راه اینه که از خودمون شروع کنیم.آره اگه از همین الآن تصمیم بگیریم که برای تغیر از خودمون شروع کنیم میتونیم جامعه مون رو تغیر بدیم به شرط این که بخوایم .به امید روزی که افتخار کنیم ما فرزند کوروشیم و آیندگانمون به وجود ما افتخار کنند.


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 در ساعت: 21:39
|+|

قول می دهم

به خودم قول می دهم دیگر دلم برایت تنگ نشود

قول می دهم دیگر با ترنم صدایت آسمان چشمانم بارانی نشود

قول می دهم دیگربا تصور چهره زیبایت عاشق نی غریب

چشمانت نشوم

قول می دهم دیگر با خاطرات زندگی نکنم

قول می دهم دیگر به کلبه دلتنگی ات نیایم

قول میدهم دیگر اشکهایم آبرویم را به تاراج نبرد

قول میدهم دیگر ستاره ی آرزویت را کم فروغ نکنم

قول میدهم آسمان دلم را با ستاره وجودت گل باران نکنم

باقیش تو ادامه مطلب


نويسنده: آرمان مورخ: چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 در ساعت: 7:10
|+|

همه ما چهار زن داریم

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار

 مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش

 بگذاردواقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او

پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم

 قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با

 من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش

 را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو

توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

  در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده

رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.


نويسنده: آرمان مورخ: سه شنبه یکم تیر 1389 در ساعت: 17:48
|+|

دلم ميخواد داد بزنم
 دلم ميخواد داد بزنم٬

دلم ميخواد داد بزنم و همه درد هامو بگم ولي نميشه٬

دلم ميخواد گريه كنم

دلم ميخواد گريه كنم و خودمو خالي كنم ولي نميشه٬

دلم ميخواد بخندم٬

ولي نه اصلا دلم نميخوادبخندم

يعني دلم نميتونه كه بخواد

يعني ديگه نميتونم الكي بخندم٬ انگار قانونش اينه كه هميشه بايد خنده رو اين لباي بي رنگم باشه٬هميشه بايد بخندي و بقيه رو بخندوني نميدونم شايد تقصير خودمه انقد خنده تقلبي رو اين لبام بوده كه همه ازم انتظار دارن هميشه بخندم.

ديگه نميدونن كه بابا منم دلم مي گيره٬منم بعضي وقتا ناراحت ميشم٬منم ميتونم مشكل داشته باشم٬ منم...........

ولي تا ميام بگم كه چرا حالم بده يهو لال ميشم مشكليه كه هميشه داشتم هيچ وقت نتونستم حرفم رو كامل بزنم هيچ وقت نتونستم اون چيزي كه تو دلمه رو به كسي بگم هيچ وقت نتونستم.

 هميشه تو حرف زدن كم آوردم هميشه حرف بقيه رو كامل گوش كردم ولي خودم نتونستم حرفم رو تا آخر بزنم٬هيچكس هم پيدا نشد كه منو بفهمه.

بازم دم شما رفقاي وبلاگي گرم كه حداقل به حرفام گوش ميكنيد و میدونم که میگید آرمانی هم هست. بعضي وقتا دلم ميخواد دنياي واقعي مون هم مث اين دنياي مجازي باشه تو اين دنياي مجازي با اينكه هيچكس رو نميشناسي ولي ميشه به همه خيلي راحت اعتماد كرد ميشه به همه گفت دوست ميشه با همه درد و دل كرد ولي تو دنياي واقعي........

باز جاي شكرش باقيه اين دنياي مجازي و شماها رو پيدا كردم.

 


نويسنده: آرمان مورخ: شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 در ساعت: 20:17
|+|

هیچ وقت به دنبال محبت نگرد ، بلکه خودت اون را بیافرین

 

کسی را برای دوست داشتن اتنخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه

 

تا مجبور نشی برای اینکه تو قلبش جا بشی خودت رو کوچیک کنی

 

هیچ وقت دل به کسی نبند

 

چون این دنیا اینقدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه

 

و اگه دل بستی

 

هیچوقت ازش جدا نشو

 

چون این دنیا اینقد بزرگه که دیگه نمیتونی پیداش کنی

 


نويسنده: آرمان مورخ: دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 در ساعت: 18:6
|+|
آخرين مطالب ارسال شده

Set As HomePage